دوستی من و حسین
سلام به پاکی نام خدا،
دوستی پاکیزه و جاودانه ای که بین من و حسین هست از اونجایی شروع شد که با اعلام خبر وجود نازنینش به من توسط یار و همراه عزیزم به من داده شد و چون میدونست که خیلی دوسش دارم و هیچ کس دیگه نمیتونه جای اون رو تو قلب من بگیره با بزرگی تمام این رابطه دوستی رو بین من و حسین راه انداخت. رابطه ای که در همون اول دوستی مارو به سفر کربلا و نجف برد که از بهترین سفرهامون بود. تجربیات جدید کسب کردم و همش هم به خاطر جمع سه نفریمون بود. هر روز و هر روز دوستیمون بیشتر میشد و تا الان که دیگه به قول حسین چاکرخواه همدیگه شدیم. ما همه با هم رفیقیم امممممممممما تو رفاقت بحث و شادی و ناراحتی و عشق و بازی هم هست که اگه نباشه باید ...... ولش کن بریم سراغ اصل مطلب:
اون روزا ما دلی داشتیم (داریم) . واسه موندن جونی داشتیم (داریم) واسه رفتن پایی داشتیم( پابرجاست)
این ها رو میگم چون حکایتها داشتیم با این سلطان حسین و حکایت همچنان باقیست . البت میگم سلطان حسین ما فقط دو نفر نبودیم، ما همیشه سه نفر بودیم، حتی مثل تو فیلمها دو نفر و نصفی هم نه ، از همون اول سه تن، سه دوست، گفته باشم.........
میخوام وقتی سلطان حسین میخواست با ما تو یه خط و پا به پای ما بیاد رو بگم:
راحت و سریع بگم آقایون خانوما این سلطان ما تا اونجا که ما دستش رو میگرفتیم که خوب با ما راه میرفت وقتی هم که من یارم پیشش نبودیم ستونهای استوار خونمون (خونه انبیا) کمک حال سلطان بود. ما اون خونه رو دوست داشتیم ، خونه کوچیکی بود ولی نعمت بزرگی بود.
ما سه تایی تون اون خونه بودیم و بزرگ شدن همدیگه رو میدیدیم.شاه حسین که پا گرفته بود و وقتی راه میرفت من و یارم لذت میبردیم.
شاه حسین دیگه تو حرف زدن هم پا گرفته بود و عاشقی میکرد ، دو تا دوستش رو صدا میکرد ، سر و صدا میکرد ، هر چی بیشتر یاد میگرفت ما بیشتر لذت میبردیم، این دوست مارو ،همه دوسش داشتن از همون اول رابطش با بقیه خوب بود ولی بعضی وقتها آدمیزاده دیگه کلافه بود ،حافظش پر میشد باید عوضش میکرد به خاطر همین میخوابید و استراحت میکرد و دوباره خوش اخلاق میشد. اون اولا خیلی شکمو بود عاشق شیر بود اونم کی بهش بده دلبر و عشق من. باید حتما عکسهای اون موقع رو بزارم یادی از خاطره های گذشته بشه.
سلطان که بیشتر با ما بود یواش یواش به غذا خوردن عادت کرد میل به غذا پیدا کرد. عاشق گوشت کبابی بود. هر جا میرفتیم داد میزد من گوشت میخوام.
این سلطان ما ماشین خیلی دوست داشت و اسم ماشین ها رو یاد گرفت: ما میگفتیم ماشین بابا حسین چیه(بابای من) ،سلطان میگفت: ریو، ماشین بابا حسن ( بابای عشقم) چیه، میگفت: نیسان، ماشین دایی مجید چیه( ان ببد ) که به زبون ما میشد ال 90 و ماشین خودش که بابا حسین گرفته بود و میگفت: جیپ.
الان که ما رفاقتمون با شاه حسین تقریبا به سه سال میرسه انقدر حرفه ای شده تو شناخت ماشین ها و آرم چند تا از شرکتهای سازنده که هفته پیش موقع پخش مسابقات آسیایی ،موقعی که مدال ها رو روی گردن برنده ها مینداختن ، آرم شرکت خودروسازی کیا رو که دید گفت: آرم اسپورتیج، آرم اسپورتیج. من گفتم آرم اسپورتیج نیست ، اسپورتیج اسم یه ماشینه ارزشی برای تبلیغ تکی نداره بعد از چند لحظه دیدم که اون آرمی که شاه حسین میگفت آرم شرکت کیا هستش و همین آرم هم روی ماشین شاسی بلند اسپورتیج هست و وقتی جریان رو همون لحظه برای عشقم گفتم دوتایی مات و مبهوت موندیم. بعد کلی سلطان رو تحسین کردیم. سلطان حسین عاشق جنسیس کوپه شرکت هیوندایی هست.
ادامه دارد...........


دوستی من و حسین 
